کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

رفتن کمیل قشنگم به پیش دبستان

سلام کمیل عزیزم امسال اول مهر رفتی کلاس پیش‌دبستان البته شما رو توی مهد ثبت‌نام کردم و از اول هفته جهت آشنایی با کلاس مرضیه‌جون رفته بودین توی کلاس پیش دبستان نشستید خیلی خوشحال هستی و من هم خیلی خوشحالم که تو بزرگ شدی و انشاءالله به مدرسه می‌روی و امیدوارم با همین علاقه‌ای که الان برای یاد گرفتن داری ادامه بدی و در آینده هم به درس و مدررسه علاقه داشته باشی و بخونی و البته مامانی رو زیاد بابت نوشتن تکالیف و درس‌هات اذیت نکنی. اینها عکس اولین دفتر و اولین مشقهات و البته اولین کیف مدرسه‌ایت هست که برات برای یادگاری می‌ذارم. راستی ۲۷ شهریور باباجون کمرشو عمل کرد و خدا رو شکر...
5 مهر 1393

۲۰ شهریور و خانه خاله حمیده

گل پسرم ۲۰ شهریور بود که به خانه خاله حمیده (همکار مامان) دعوت شدیم و رفتیم. خوب بود و خیلی هم خوش گذشت با بچه‌های همکارای مامان کلی بازی کردی البته گاهی باهم دعوا هم می‌کردین ولی خوب با هم اخت شده بودین و خلاصه سروصدای بازی شما می‌آمد و ما هم مشغول صحبت بودیم. ناهار هم خیلی متنوع و خوب بود ولی تو از هیچ‌کدام حتی یک ذره هم نخوردی. چون قبلش با بچه‌ها پفیلا خورده بودین. خلاصه ساعت پنج با شوهر خاله مهتاب اومدیم و ما رو تا مترو مصلی رسوندند و بعد هم دوتایی اومدیم خونه. پنج شنبه هم به این ترتیب گذشت. راستش باباجون کمردرد گرفته و دایی امیر که برده دکتر گفتند باید عمل کنه و توی بیمارستان بستری هس...
25 شهريور 1393

مسابقه شنا

کمیل عزیزم، امروز روز آخر کلاس شنا بود و به رسم هر سال مسابقه شنا و خلاصه گرفتن مدال طلا، من هم امروز اومده بودم مهد تا از گل پسرم عکس و فیلم بگیرم و ببینم گل پسرم توی کلاس چقدر پیشرفت کرده اگرچه بابا گفته بود که حق نداری امروز استخر بری چون دیشب تب کرده بودی و بردیمت دکتر و خلاصه چهار شیشه سفالکسین داد و گفت که گلوت چرکی شده ولی من دلم نیومد نذارم بری شنا چون انقدر خوشحال و شاد بودی که نگو و نپرس اول قرار شد فقط لباس بپوشی و بری کنار استخر دوستاتو نگاه کنی ولی بعد همین‌که با مایو اومدی کنار استخر اولین نفر پریدی توی آب و خلاصه یه شنای خوشگل انجام دادی دوستات هم همه خوب بودند و همه مامان باباها هم اومده بودند و خلاصه امروز مهد خیلی خیلی...
29 مرداد 1393

عید فطر و تعطیلات آن

کمیل قشنگم امسال عیدفطر تعطیلی خوبی داشتیم چون علاوه‌بر عید فطر سه روز بعد هم به هم وصل شد و یه تعطیلی حسابی شد. به ما که خیلی خوش گذشت. چون روز عید رو رفتیم امامزاده صالح یا به قول تو امام رضا صالح. صبح با تاکسی رفتیم و با اتوبوس برگشتیم چون اکثر مردم به مسافرت رفته بودند خیلی خلوت بود. وقتی رسیدیم توی محله خودمون رفتیم رستوران غذا گرفتیم و توی خونه با هم خوردیم تو که خیلی خوشحال بودی و بهت خیلی خوش گذشت. توی راه برگشتم باهم سر چهارراه میثم عکس گرفتیم یادگاری از محله‌مون روز چهارشنبه هم که نوبتمون بود بریم خونه باباجون قبل از اینکه بریم خونه باباجون بردمت شهر بازی، و حسابی وس...
11 مرداد 1393

ششمین سالگرد فوت مامان جون

سلام گلم، پسر عزیزم پنج‌شنبه گذشته سال مامان‌جون خدا بیامرز بود، باورت می‌شه شش سال گذشت و چه سال‌هایی بود بدون وجود نازنینش و من انقدر برایش دلتنگم که حد و حساب ندارد ولی افسوس که دست روزگار اونو از ما گرفت و حالا شش ساله که بدون اون زندگی کردیم. و وجود نازنین تو بود که به من قدرت تحمل این غم رو داد. اگر تو نبودی نمی‌دونم چی می‌شد واقعاً نمی‌دونم چی می‌شد. شاید تا به حال من هم مرده بودم و زیر خروارها خاک بودم ولی به دنیا آومدنت جان تازه‌ای به من داد و قدرت تحمل. به هر حال پنج‌شنبه و جمعه خونه باباجی بودیم باباجی برای سال مامان جون هم‌هیئتی‌هاشو دعوت کرده بود برای افطار و شام و م...
30 تير 1393

تابستان ۱۳۹۳ شروع شد

پسر قشنگم سلام، بالاخره تابستان شروع شد، امسال تابستونی گرم داریم انقدر گرمه که نمی‌شه عصرها بیرون رفت، دیروز تو رو بردم پارک ولی خیلی پشیمون شدم چون انقدر گرمم شده بود که داشتم می‌مردم. خلاصه نشد که توی پارک بازی کنی چون دایی امیر زنگ زد و گفت که نزدیک خونمون و ما برگشتیم خونه تا دایی امیر رو ببینیم. کلاس شنا هم شروع شده و تو خیلی خیلی خوشحالی اما نشد کلاس فوتبال بنویسم چون کلاس‌های آموزشی صبح بود و من چون رئیس خودم تازه اومده بود نتونستم باهاش هماهنگ کنم. ترسیدم برای کارم مشکلی پیش بیاید اگر بخوام دو روز تو هفته دیرتر بیام. به همین خاطر گذاشتم برای سال دیگه. انشاءالله. کلاس زبان هم همچنان می‌ری کتابت هم عوض شده و کتاب ج...
7 تير 1393

روزهایی که گذشت

سلام گلم ، توی این روزهایی که گذشت مامان خیلی سرش شلوغ بود و خیلی کار کرد تا بتونه اسم تورو توی کلاس‌های تابستونی بنویسه چون امسال قراره که شما هم کلاس شنا و هم مدرسه فوتبال بری و کلاس زبان هم که هست و هزینه همه اینها رو من باید تهیه می‌کردم . کلی کار اضافه بر سازمان یعنی تایپ انجام دادم تا بتونم تو گل پسرم رو توی کلاس‌هایی که دوست داری ثبت‌نام کنم. البته خدارو شکر هزینه‌ کلاس‌ها جور شده ولی هنوز ثبت‌نامت نکردم. انشاءالله توی یکی دو روز آینده این کارو انجام می‌دم. توی این چند روز مامان سرمای سختی خورده بود و خیلی به سختی خوب شدم به همین خاطر جای خاصی نرفتیم فقط جمعه‌ها باهم پارک و چهارشنبه‌ها...
26 خرداد 1393

آدرین کوچولو به دنیا اومد

پنج‌شنبه‌ای که گذشت با هم رفتیم خونه خاله پروانه از همکارای قدیمی مامان. چون خدا بهش یه نی‌نی داده بود که اسمش رو گذاشتند آدرین. تو خیلی خوشحال بودی و مدام بهش می‌گفتی بزرگ شو تا با هم بازی کنیم. خلاصه با دوستات یعنی ساریناها و سلاله بازی کردی و البته خیلی هم از دستشون ناراحت شدی چون اونا دختر بودند و می‌خواستن باهم عروسک بازی کنند و تو می‌خواستی بازی پسرونه بکنی و خلاصه باهم کلی جروبحثتون می‌شد و البته تو گریه می‌کردی که چرا اونها با تو بازی نمی‌کنند؟ در کل خوب بود و خوش گذشت. ناهار هم خاله پروانه خیلی زحمت کشیده بود، تو جوجه کباب خوردی چون بیشتر از همه غذاها این غذا رو دوست داشتی و من هم خورشت ف...
10 خرداد 1393

روز پدر مبارک

پسر قشنگم  دیروز روز پدر بود و من و تو با هم رفتیم خونه بابا حاجی و دایی امیر اینها هم اونجا بودند. وقتی باباجی‌رو دیدی پریدی و یک بوس خیلی خیلی محکم از لپش کردی و بهش تبریک گفتی «باباجی روزت مبارک» باباجی هم خیلی خوشحال شد. کادوی باباجی رو هم بهش دادی. البته من مقداری پول نقد توی پاکت گذاشته بودم که بهش بدیم چون باباجی همیشه می‌گه من همه چیز دارم و هرچی براش می‌خری می‌گه اینو که داشتم. برای همین من هم عادت دارم نقدی کار می‌کنم. خلاصه با یسنا دختر دایی‌ات هم کلی بازی کردی و ناهار هم خونه باباحاجی بودیم. بعد از ظهر هم بابا رضا اومد دنبالمون و رفتیم خونه خودمون و به بابایی‌ات هم تبریک گفتی ...
24 ارديبهشت 1393

کمیل در نمایشگاه کتاب

سلام عزیزدلم،نمایشگاه کتاب امسال که بیست‌وهفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب هست از ۱۰ اردیبهشت شروع شده و تا بیستم اردیبهشت هم ادامه داره. من هم دیروز با تو رفته بودم نمایشگاه خیلی خوب بود و تو خیلی ذوق کرده بودی از دیدن اون همه کتاب یه جا. چون اولین بارت بود که به نمایشگاه می‌رفتی و به همین خاطر همه جاش برات جالب بود و البته حدود ۲۵ تا کتاب داستان و یک کتاب آموزش الفبای فارسی مخصوص پیش از دبستان و یک ساعت که پازل بود خریدیم تا به تو ساعت رو آموزش بدم. خلاصه که به هر دو تاییمون خوش گذشت و با هم به غرفه مؤسسه هم رفتیم.  اینم عکس‌های آقا کمیل در نمایشگاه بین‌المللی کتاب. ...
17 ارديبهشت 1393