آدرین کوچولو به دنیا اومد
پنجشنبهای که گذشت با هم رفتیم خونه خاله پروانه از همکارای قدیمی مامان. چون خدا بهش یه نینی داده بود که اسمش رو گذاشتند آدرین. تو خیلی خوشحال بودی و مدام بهش میگفتی بزرگ شو تا با هم بازی کنیم. خلاصه با دوستات یعنی ساریناها و سلاله بازی کردی و البته خیلی هم از دستشون ناراحت شدی چون اونا دختر بودند و میخواستن باهم عروسک بازی کنند و تو میخواستی بازی پسرونه بکنی و خلاصه باهم کلی جروبحثتون میشد و البته تو گریه میکردی که چرا اونها با تو بازی نمیکنند؟ در کل خوب بود و خوش گذشت. ناهار هم خاله پروانه خیلی زحمت کشیده بود، تو جوجه کباب خوردی چون بیشتر از همه غذاها این غذا رو دوست داشتی و من هم خورشت فسنجون و جوجه کباب. وقتی برگشتیم و به خانه رسیدیم ساعت ۸:۴۵ شب بود. و تو خیلی خیلی خسته شده بودی و ساعت ۱۰:۱۵ خودت پیشنهاد کردی که بخوابیم و هنوز توی جات نرفته خوابت برد. اینهم از روز پنجشنبه که خوش گذشت.













آدرین کوچولو به دنیا اومد 
