تابستان ۱۳۹۳ شروع شد
پسر قشنگم سلام، بالاخره تابستان شروع شد، امسال تابستونی گرم داریم انقدر گرمه که نمیشه عصرها بیرون رفت، دیروز تو رو بردم پارک ولی خیلی پشیمون شدم چون انقدر گرمم شده بود که داشتم میمردم. خلاصه نشد که توی پارک بازی کنی چون دایی امیر زنگ زد و گفت که نزدیک خونمون و ما برگشتیم خونه تا دایی امیر رو ببینیم. کلاس شنا هم شروع شده و تو خیلی خیلی خوشحالی اما نشد کلاس فوتبال بنویسم چون کلاسهای آموزشی صبح بود و من چون رئیس خودم تازه اومده بود نتونستم باهاش هماهنگ کنم. ترسیدم برای کارم مشکلی پیش بیاید اگر بخوام دو روز تو هفته دیرتر بیام. به همین خاطر گذاشتم برای سال دیگه. انشاءالله. کلاس زبان هم همچنان میری کتابت هم عوض شده و کتاب جدید بهت دادن. خلاصه برای خودت سرگرمی. چهارشنبهها هم میریم خونه باباحاجی مثل همیشه. راستی دیروز پریروز داشتم به کوچیکیهات فکر میکردم. آخه اون موقعها چون بابات به مادرش حاج خانم میگه تو هم فکر میکردی باید بهش حاج خانم بگی. و انقدر قشنگ این کلمه رو میگفتی که از خنده رودهبر میشدیم. یا اینکه کلمه افتاد رو نمیتونستی بگی به جاش میگفتی اشتاب یادش به خیر چه روزهای قشنگی بود و چه زود گذشت و تو حالا پنج سال و نیمه هستی و البته بسیار خوشزبان و پرحرف شدی.


تابستان ۱۳۹۳ شروع شد 
