ششمین سالگرد فوت مامان جون
سلام گلم، پسر عزیزم پنجشنبه گذشته سال مامانجون خدا بیامرز بود، باورت میشه شش سال گذشت و چه سالهایی بود بدون وجود نازنینش و من انقدر برایش دلتنگم که حد و حساب ندارد ولی افسوس که دست روزگار اونو از ما گرفت و حالا شش ساله که بدون اون زندگی کردیم. و وجود نازنین تو بود که به من قدرت تحمل این غم رو داد. اگر تو نبودی نمیدونم چی میشد واقعاً نمیدونم چی میشد. شاید تا به حال من هم مرده بودم و زیر خروارها خاک بودم ولی به دنیا آومدنت جان تازهای به من داد و قدرت تحمل.
به هر حال پنجشنبه و جمعه خونه باباجی بودیم باباجی برای سال مامان جون همهیئتیهاشو دعوت کرده بود برای افطار و شام و ما خیلی کار داشتیم تمام خالهها هم اونجا بودند و آش پختیم و خونه باباجی رو تمیز کردیم و خلاصه وسایل افطارو آماده کردیم و سر مزار مامان جون رفتیم و خلاصه اینجوری بود که مراسم ششمین سالگرد فوت مامان جون تموم شد و البته به شما خیلی خوش گذشت چون با بچهها یعنی دخترخالههاتو و همچنین دخترداییات (یسنا جون) حسابی بازی کردین و البته با خاله معصومه کلی شوخی و خنده و خلاصه خاله کلی سربهسرت میذاشت و دو تایی باهم کلی خندیدین. این هم از پنجشنبه و جمعهای که گذشت. امیدوارم هیچوقت دیگه برامون غم و مصیبتی پیش نیاد و همه صحیح و سالم باشند انشاءالله. برای تو هم از خدای متعال طلب عمر باعزت و طولانی دارم امیدوارم در پناه خدا همیشه صحیح و سالم و البته با ایمان باشی.


ششمین سالگرد فوت مامان جون