کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

پنج‌شنبه ۱۹ دی تولد ساینا

سلام، پسر گلم می‌خوام از پنج شنبه‌ای که گذشت برات بنویسم آخه برای من و تو یه پنج‌شنبه خیلی خیلی بد بود. ۱۹ دی ماه تولد ساینا دختر خاله محبوبه بود. و ما هم دعوت بودیم. ولی بابا رضا اجازه نداد که تو به اون مهمونی بیای من معتقدم آدم نباید ناراحتی‌های یا دلخوری‌های خودش‌رو سر بچه تلافی کنه. بابا هم چون با خاله محبوبه حرفش شده بود به همین خاطر نذاشت که تو به جشن تولد ساینا بیای. من هم می‌خواستم نرم. ولی چون دیدم خاله محبوبه یه مهمونی خیلی خصوصی فقط با خانواده خودمون گرفته بود (یعنی خاله هما و دایی امیر و ما) دیدم اگه نرم مهمون‌هاش خیلی کم می‌شه و ناراحت می‌شه البته فکر می‌کردم تو پشت سر ...
13 بهمن 1392

روزهای زمستان ۹۲ چطوری می‌گذره

سلام گل پسرم. راستش امسال زمستونش زیاد جوندار نیست یعنی زیاد سرد نیست و نه بارون درست و حسابی داشتیم و نه برفی. ما هم که طبق معمول زمستونها هر ورز یه نیم‌ساعت چهل دقیقه‌ای دیرتر از هر روز به سر کار مامان و البته مهد شما می‌رسیم. تو هم که مطابق هر روز مهد کودک می‌ری و کلاس زبانت هم که برقراره کتاب Tiny talk -1A رو که سه شنبه هفته پیش تموم کردی و یکشنبه این هفته (۶ بهمن) بعد از تست گرفتن از شما کتاب Tiny Talk -1B رو بهت دادن و تو خیلی خیلی خوشحالی و کلی دیشب با ذوق و شوق کتابتو ورق می‌زدی و با هم کتاب‌هاتو جلد کردیم. خلاصه چون زمستونه نه می‌شه بریم پارک و نه جایی دیگه. البته سر من هم بسیار شلوغه و نمی&zw...
7 بهمن 1392

۲۸ صفر و شله‌زرد نذری مامان جون خدابیامرز

سلام گل‌پسرم، دیروز ۲۸ صفر بود. وقتی مامان‌جون خدابیامرز زنده بود توی این روز شله زرد می‌پخت و پخش می‌کرد به اصطلاح نذر داشت. اما به عادت هر سال با اینکه مامان‌جون ۵ سالی هست که دیگه نیست و به رحمت خدا رفته ما خواهرها و دایی امیر منزل بابا حاجی جمع می‌شیم و شله زرد رو بار می‌کنیم و می‌پزیم و پخش می‌کنیم و سر خاک مامان‌جون هم می‌بریم. دیروز هم همین کارو کردیم. صبح دایی امیر اومد دنبالمون و باهم رفتیم خونه باباحاجی. خاله محبوبه و خاله معصومه هم اونجا بودند و دیگ را بار گذاشته بودند. تو که از خوشحالی نمی‌دونستی چکار کنی با بچه‌ها حسابی بازی کردی و بهت کلی خوش گذشت و شیطونی کردی.&n...
11 دی 1392

نقاشی‌های زیبایی برای یادگاری

پسر عزیزم امروز داشتم ایمیلم را چک می‌کردم یکسری نقاشی یکی از دوستانم برایم فرستاده بود که خیلی خوشم آمده خیلی قشنگه برایت می‌ذارم یادگاری امیدوارم تو هم هر وقت که تونستی اینها رو ببینی و بخونی ازشون خوشت بیاد.   ...
1 دی 1392

عکس‌هایی از یک روستا

گل پسرم قند عسلم دیروز ایمیل‌هامو چک می‌کردم دیدم یکی از همکارانم این عکس‌ها رو برایم فرستاده که مربوط به روستای Idiot هستش. خیلی خوشم اومد عکس‌هاش خیلی خوشگل بود. برای همین برای تو گذاشتم تا به عنوان یادگار بمونه. خداییش قشنگه نه. امیدوارم تو هم خوشت بیاد. ...
20 آذر 1392

برگزاری جشن تولد شما در مهد کودک بنفشه

سلام پسر فشنگم، دیروز بالاخره توانستیم با عموهادی که موسیقی در مهد برای شما اجرا می‌کند هماهنگ کنیم و برای شما جشن تولد بگیریم. انشاءالله ۱۰۰ ساله بشی پسرم. خیلی خوش گذشت و تو خیلی خوشحال بودی. دوستانت به خاطر تو خیلی رقصیدند و دست زدند و با هم کلی شوخی و بازی کردین. کیک تولد شما رو هم همان‌طور که خواسته بودید zooro سفارش دادم که وقتی دیدی خیلی خوشحال شدی و من را بوسیدی و به من گفتی که خیلی دوست دارم مامان. مرسی که همون چیزی که می‌خواستم رو برام سفارش دادی. بابا رضا هم آمده بود و کلی از شما و جشنتون فیلم گرفت. خلاصه روز خوبی بود. هم برای شما و هم برای من عزیز دل مامان. پنج ساله شدی و پنج سال شد که خداوند تو رو به من عنایت کرد ...
16 آذر 1392

شاه پسر، قند عسل تولدت مبارک

پسر قشنگم امروز تولد شما است. قرار بود توی مهد کودک برایت جشن بگیریم اما به علت آلودگی هوا مهد کودک تعطیل شد و ما مجبور شدیم برنامه را به دوشنبه منتقل کنیم. امیدوارم سال‌های سال شاد و تندرست باشی. پسرم انشا‌ءالله تولد صد سالگی شما را جشن بگیریم. من برای تولد شما موجودهای بن‌تن رو گرفتم که دیشب بهت دادم. پسر عزیزم بازم تولدت مبارک همه خاله‌های خودت و همکارای مامان هم تولدت رو تبریک گفتند. و دومین کادوت رو از خاله سمانه گرفتی که یک شلوار گرمکن بود. دستش درد نکنه. دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است... امروز را با هم لبخند می زنیم. تولدت مبارک عزیزم ابنم عکس کیکی هست که به م...
6 آذر 1392

شعرهای فصل پاییز مهد کودک

کمیل جونم امروز خاله آزاده مربی مهد کودکت بهم شعرهای فصل پاییز رو داد تا باهات کار کنم. البته تو همشونو بلدی و برام همیشه می‌خونی. پنج‌شنبه هم رفته بودیم تولد مهدی پسر خاله هما و به تو خیلی خوش گذشت چون موقعی که می‌خواستیم برگردیم می‌گفتی یه ذره دیگه بمونیم تا من بازیمو تموم کنم که البته هی پنج دقیقه پنج دقیقه فرصت بهت می‌دادیم ولی تو می‌خواستی بازم بازی کنی. خلاصه به هر سختی بود از بچه‌ها جدا شدی و برگشتیم خونه. واست شعرهای مهد کودکت رو می‌نویسم تا وقتی بزرگ شدی داشته باشی و بدونی چه شعرهای می‌خوندی وقتی کوچولو بودی. شعر۱ پاییز چه رنگارنگه       &nbs...
2 آذر 1392

تاسوعا و عاشورای ۹۲ و عزاداری کمیل جان

پسر کوچولوی قشنگم، امسال تاسوعا رو توی محله خودمون عزاداری کرده ولی روز عاشورا توی محله باباحاجی اینها. خلاصه باهم خیلی بیرون رفتیم و هیئت‌های عزاداری امام حسین رو تماشا کردیم و تو هم حسابی برای خودت طبل زدی. امسال اصلاً زنجیر نزدی چون پارسال زنجیر به چشمت خورده بود و حسابی خون آمده بود می‌ترسیدی و هرچی بهت گفتم که بیا زنجیر بزن گفتی نه می‌خوام طبل بزنم. خلاصه کلی غذای نذری خوردی به هوای اینکه سرفه‌ات بند بیاد آخه دوباره سرما خوردی و گلو دردت با اینکه یک شیشه آموکسی سیلین ۲۵۰ خوردی هیچ فرقی نکرده می‌خوام امروز برم دوباره برات یه شیشه دیگه بگیرم. آره پسرم خیلی خوب بود چون سه روز قبل از تاسوعا و عاشورا به خاطر آلودگی ه...
26 آبان 1392

۱۶ آبان ۹۲ و تولد خاله مهتاب

سلام عسل مامان. امروز با هم رفتیم کرج خونه خاله مهتاب همکار مامان. تولدش روز ۸ آبان بود ولی چون ما نتونستیم هفته پیش خونه‌شون بریم قرار شد که این پنج‌شنبه بریم. خیلی خیلی به شما و بچه‌ها خوش گذشت انگار تولد شماها بود نه تولد خاله مهتاب. چون همه‌اش شماها نشسته بودید و عکس می‌انداختید و خلاصه شمع فوت کردید. اما یه اتفاق بد هم افتاد و اون هم این بود که خاله مهتاب چند تا فشفشه آورد و همه رو روشن کرد به دست شماها داد. وقتی مال شما رو خواست بهت بده خاموش شد و شما به جای اینکه از پایینش بگیری از جایی که خاموش شده گرفتی و خلاصه دستت سوخت و حسابی تاول زد. خیلی گریه کردی ولی خاله یک کم پماد سوختگی زد و بالاخره ساکتت کردیم. دخت...
16 آبان 1392