کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

پنج‌شنبه ۱۹ دی تولد ساینا

1392/11/13 16:18
نویسنده : مامان منصوره
688 بازدید
اشتراک گذاری

سلام، پسر گلم می‌خوام از پنج شنبه‌ای که گذشت برات بنویسم آخه برای من و تو یه پنج‌شنبه خیلی خیلی بد بود. ۱۹ دی ماه تولد ساینا دختر خاله محبوبه بود. و ما هم دعوت بودیم. ولی بابا رضا اجازه نداد که تو به اون مهمونی بیای من معتقدم آدم نباید ناراحتی‌های یا دلخوری‌های خودش‌رو سر بچه تلافی کنه. بابا هم چون با خاله محبوبه حرفش شده بود به همین خاطر نذاشت که تو به جشن تولد ساینا بیای. من هم می‌خواستم نرم. ولی چون دیدم خاله محبوبه یه مهمونی خیلی خصوصی فقط با خانواده خودمون گرفته بود (یعنی خاله هما و دایی امیر و ما) دیدم اگه نرم مهمون‌هاش خیلی کم می‌شه و ناراحت می‌شه البته فکر می‌کردم تو پشت سر من گریه کنی و بابات رو به هر حال راضی کنی که با من بیای ولی تو از ترست هیچی به بابا نگفتی. و من تمام مدت توی مهمونی به فکر تو بودم که اگه بودی چقدر خوش می‌گذشت.

پسر قشنگم وقتی به خونه برگشتم تو کلی مشت به شکم من زدی و بغض کرده‌بودی وقتی ازت پرسیدم چرا منو می‌زنی بغضت ترکید و با گریه گفتی مامان چرا منو نبردی. نمی‌دونی چقدر ناراحت شدم. از خودم از دست بابات که باعث ناراحتی تو شده بودیم. ولی خب چیکار می‌تونم بکنم. بابات یه اخلاق‌های خاصی داره که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. خلاصه اون شب تا ساعت یک و نیم ـ دو صبح با تو بازی کردم تا تو از یادت بره و از دست مامان ناراحت نباشی. ولی باور کن مجبور بودم برای اینکه از دست بابات ناراحت بودم و می‌خواستم یه جوری بهش بفهمونم که همیشه نباید حرف حرف اون باشه.

خاله سهم کیک و شام تو رو هم بهم داد که من روز جمعه بهت دادم و خوردی.

اینم عکس‌های اونروز که جای تو کنار ساینا خالی هستش.

اینم عکس النا خوشگله

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامانی
20 اسفند 92 15:59
سلام بر مامان منصوره و اقا پسر گلش اتفاقی با ولاگتون آشنا شدم و از آشنایی با شما خوشحالم داشتم این پست و می خوندم و دیدم بله خدا نکنه مردا با فامیل زنشون چپ بیفتن خوش باشید دوست داشتید به ما هم سر بزنید