کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

روزهایی که گذشت چه کار کردیم

کمیل قشنگم دوباره سلام هفته پیش یکشنبه بود که با هم رفتیم برای زدن واکسن البته هر جایی که تماس می‌گرفتم واکسن نداشتند بالاخره یکی از همکارانم یک مرکزی رو توی ترمینال جنوب معرفی کرد که واکسن شش سالگی رو داشتند و ما هم رفتیم و واکسن شما رو زدیم. البته ده روز قبلترش هم شما آبله مرغون گرفتی خدارو شکر خیلی شدید نبود و خیلی خفیف بود و به همین خاطر زیاد روی صورت شما جوش نزد. و البته تب هم نکردی. خیلی سریع هم خوب شدی. من یک روز مرخصی گرفتم و با هم توی خونه موندیم تا به تو برسم. برای مدرسه هم هنوز موفق به ثبت‌نام نشدم چون تازه تماس گرفتند و فردا باید برم مدرسه ببینم چه خبره و باید چیکار کنم. بابا جون هم دوباره حالش بد شده و رفته CC...
17 خرداد 1394

آغاز ثبت‌نام در مدرسه

کمیل قشنگم سلام  این روزها سرم خیلی خیلی شلوغ هست هم به خاطر کار مؤسسه هم به خاطر قرارداد با یک موسسه دیگه برای انجام کارهای صفحه‌آراییشون. خلاصه سرم حسابی گرم شده و البته وقت کمتری برای سر زدن به وبلاگ شما دارم. ولی سعی می‌کنم مطالبمو رو برای نوشتن توی این وبلاگ فراموش نکنم. مهر امسال شما باید برین کلاس اول، روز سوم خرداد بود که با هم رفتیم مدرسه شهید بهشتی زیر پل کریم خان و با مدیر صحبت کردیم بابت ثبت‌نام شما اما چون من شاغل هستم و این مدرسه به محل کارم دور هستش باید در ستاد مطرح بشه به همین خاطر من یک نامه از اداره گرفتم که به مدرسه دادم تا به ستاد  بفرستنش مدیر مدرسه شما که آقای نورانی هستش گفت که دو سه روز دی...
5 خرداد 1394

روز مادر مبارک

سلام عزیزم، روز جمعه تولد حضرت فاطمه زهرا بود که روز مادر نامگذاری شده، از طرف مهد کودک با کمک مربی برای من یک کارت خیلی خوشگل درست کرده‌بودی و من رو بغل کردی و روزمو بهم تبریک گفتی خیلی بهم چسبید و همین‌طور یک کارت هم دسته‌جمعی درست کرده بودید که هر کدوم از بچه‌ها یه چیزی به مادرشون گفته بودند که تو هم برای من نوشته بودی از بی‌نهایت هم بیشتر دوستت دارم. فقط خواستم از طرف تو و خودم این روز رو به تموم مادرای دنیا تبریک بگم و برای همه مادرها آرزوی سلامتی بکنم. خدا مادر من رو هم بیامرزه، حیف در بین ما نیست، اگر بود که ما هم سری بهش می‌زدیم و این روز رو بهش تبریک می‌گفتیم.
23 فروردين 1394

فروردین 94

سلام پسرکم سال نو هم فرارسید. سال 94 سال بز هستش. امیدوارم سال خوب و پربرکتی باشه و همه سلامتی مهمون وجودشون باشه و تو هم در پناه خدا سلامت و شاد باشی. اما امسال عید زیاد خوبی نداشتیم چون هیچ‌جا نرفتیم. حتی دید و بازدید هم نداشتیم. چون خاله‌های شما همگی مسافرت بودند و حتی باباجون هم رفته بود مسافرت و فقط ما تهران بودیم. اما بد نبود به هر حال یک استراحتی برای من و تو بود. چون شب‌ها تا ساعت دو خودمون رو با تلویزیون مشغول می‌کردیم و صبح‌ها تا ساعت یازده می‌خوابیدیم. روز 9 فروردین هم صبح با عزیزجون و عمو جواد رفتیم قم برای زیارت و بعد از ظهر هم رفتیم جاده چالوس ـ پورکان خونه دایی بابا. البته ظهرش هم خونه عمه عفت ناه...
19 فروردين 1394

نوروز 94

چند روز دیگه از این سال یعنی سال 93 که سال اسب بود بیشتر باقی نمونده امشب هم شب چهارشنبه سوری هستش. چهارشنبه سوریت مبارک پسرم. دیشب رفتیم و برایت ماهی سر سفره هفت‌سین رو خریدم یکی مشکی و یکی هم طلایی. خلاصه خیلی خوشحالی به خاطر ماهی‌ها و سال نو امسال هم مثل پارسال تموم عیدو اداره تعطیله و ما می‌تونیم توی خونه استراحت کنن من که خیلی خوشحالم به خاطر اینکه بیشتر می‌تونم کنارت باشم و به تو برسم. کمیل قشنگم سه روز دیگه عیده و نوروز 94 می‌رسه امسال سال بز هستش امیدوارم سال خوبی باشه و برای تو اتفاقات خیلی خیلی خوبی بیفته و مهم‌ترینش این باشه که بتونیم خونمون رو جابه‌جا کنیم و به نزدیک اداره و البته مدرسه‌ای ...
26 اسفند 1393

اسفند ماه ۹۳ هم رسید

گل پسرم سلام بالاخره اسفند ماه ۹۳ هم رسید و ما هنوز موفق به فروش خونه نشدیم تا بتوانیم جابه‌جا شویم با اینکه بیشتر از ۴ ماه است که خانه را برای فروش گذاشته‌ایم دریغ از حتی یک مشتری می‌گن اوضاع و احوال ملک کساد شاید بعد از عید تکانی بخوره. هنوز اتاق تکونی نکردیم. ولی برای تو لباس برای عید خریدم و کفش‌هات رو هم پنج‌شنبه گذشته خریدم. چون خیلی دلمرده و افسرده شده بودم دیگه حوصله نوشتن برات نداشتم چون باید خرداد کارهای ثبت‌نام مدرسه تو را انجام بدهیم و هنوز وضعیت مان نامشخص است. روزهای پیش‌دبستانی به سرعت می‌گذرد و تو هر روز چیزهای بیشتری یاد می‌گیری و بزرگ‌تر می‌شوی دو تا دندون جلویی&zwnj...
3 اسفند 1393

با یک ماه و سه روز تأخیر

سلام گل پسرم. امروز سه شنبه ۹ دی هستش و ما بالاخره با یک ماه و سه روز تأخیر توانستیم جشن تولد تو رو توی مهد برگزار کنیم. البته بیشتر معطل بابا رضا شدیم که پایش خوب بشه و بتونه به تولد شما بیاد ولی خوب نشد. و ما امسال مجبور شدیم بدون اون تولد بگیریم. تولد خوبی بود و کیک تولدت رو بابانوئل سفارش داده بودم که خیلی خیلی خوشگل شده بود و بچه‌ها همه کلی برات رقصیدند و کلی شعر تولدت مبارک خوندند و خلاصه با دوستات خوش گذروندیم. من هم کادو برات یه دونه موتور خریده بودم که جلوی بچه‌ها تقدیمتون کردم. خلاصه یه بار دیگه تولدتون مبارک باشه ایشالا ۱۰۰ ساله باشی.  
9 دی 1393