فروردین 94
سلام پسرکم سال نو هم فرارسید. سال 94 سال بز هستش. امیدوارم سال خوب و پربرکتی باشه و همه سلامتی مهمون وجودشون باشه و تو هم در پناه خدا سلامت و شاد باشی. اما امسال عید زیاد خوبی نداشتیم چون هیچجا نرفتیم. حتی دید و بازدید هم نداشتیم. چون خالههای شما همگی مسافرت بودند و حتی باباجون هم رفته بود مسافرت و فقط ما تهران بودیم. اما بد نبود به هر حال یک استراحتی برای من و تو بود. چون شبها تا ساعت دو خودمون رو با تلویزیون مشغول میکردیم و صبحها تا ساعت یازده میخوابیدیم. روز 9 فروردین هم صبح با عزیزجون و عمو جواد رفتیم قم برای زیارت و بعد از ظهر هم رفتیم جاده چالوس ـ پورکان خونه دایی بابا. البته ظهرش هم خونه عمه عفت ناهار خوردیم. روز سیزده هم باهم رفتیم کباب و جوجه گرفتیم و توی خونه خوردیم که تو خیلی خیلی خوشت اومده بود و بعداز ظهر هم رفتیم خونه باباجون. خلاصه امیدوارم توی همین یک ماه آینده خونمون فروش بره چون اول خرداد باید برای ثبتنام تو اقدام کنم و هنوز بلاتکلیفم که چه کار باید بکنم و کجا ثبتنام تو رو انجام بدم. دعا کن مشکلاتمون یکی یکی حل بشه به خصوص خونه و تو بتونی با خیال راحت بری مدرسه. خیلی فکرم مشغول شده خیلی حرص میخورم و خلاصه اعصابم حسابی ریخته به هم. راستی سال تحویل هم عموجوادت خونه ما بود و شام مهمونمون بود.


فروردین 94 
