کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

برای تو می‌نویسم

برای تو می‌نویسم که زیباترین احساس منی برای تو می‌نویسم که از وجودمی برای تو می‌نویسم که بودنت دنیایم را دگرگون کرد برای تو می‌نویسم که همه بودنم از توست برای تو می‌نویسم که اگر هستم و اگر نفس می‌کشم به خاطر نفس توست پسر قشنگم برایت بهترین‌ آرزوها را دارم. دلم می‌خواد از هر چیزی بهترین‌ها مال تو باشه. دلم می‌خواد وقتی چیزی ازم می‌خوای نه نگم. اینها رو نوشتم که بدونی مامانی همین‌قدر بیشتر نمی‌تونه برات کاری بکنه. امیدوارم مامانی‌رو به خاطر کم‌گذاشتن‌هاش در بعضی مواقع ببخشی. می‌بخشی که توان مامانی همینه. پسر قشنگم. ولی سعی می‌کنم از محبت ب...
1 بهمن 1391

کلاس شنا

امسال تابستون اسمتو نوشتم کلاس شنا. (البته توی مهد کودک) خیلی خوب بود و تو هم خیلی خوشت می‌اومد. کلی هم شنا کردن رو یاد گرفتی. خوبیش این بود که ترست از آب ریخت چون توی بهار که بهت می‌گفتم می‌خوام بنویسم بری کلاس شنا خوشحال بودی ولی وقتی جدی اسمت رو نوشتم می‌ترسیدی و می‌گفتی نمی‌رم. ولی وقتی رفتی خوشت اومد. آخر سر هم مسابقه شنا دادید و تو هم مدال گرفتی. اینم عکسای شنای شما   ...
27 دی 1391

خونه باباحاجی

خونه بابا حاجی یک حیاطی داره که تابستونا بابا حاجی توی اون می‌خوابه وقتی مامان‌جون خدابیامرز زنده بود اونجا مثل گلستون بود اما حالا به جز چند تا گلدون چیز زیادی از اون همه گلی که مامان‌جون با علاقه بهشون می‌رسید نمونده. خلاصه پارسال تابستون روژان دختر خاله معصومه استخر پلاستیکی بزرگشو آورده بود و وسط حیاط خونه باباحاجی پهن کرده بود و پر از آب کرده بود و خلاصه هر بچه‌ای که می‌اومد اونجا آبی به تن می‌زد. من هم تو رو بردم اونجا و انقدر توی استخر  با روژان بازی کردی که حسابی خسته شدی. کلی خوراکی هم در این فاصله بهتون دادیم تا قدرت داشته باشید با هم بازی کنید خلاصه خیلی خیلی بهت خوش گذشت و خوشحال بودی. و هم...
27 دی 1391

دوچرخه برات خریدم

برای تولد سه سالگی هدیه دوچرخه برات خریدم. خیلی نسبت به قدت بلند بود و من فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها بتونی سوارش بشی ولی تابستون امسال بالاخره تونستی یک کم پا بزنی و دوچرخه‌سواری بکنی. قربون پا زدنت برم. چون نمی‌تونی کامل به پدال دوچرخه فشار بیاری نیم‌پا می‌زنی و خلاصه به هر زوی هست دوچرخه‌ات رو راه می‌بری. اینم عکس کمیل و دوچرخه‌اش ...
20 دی 1391

کمیل و برنامه‌های تلویزیونی

از بین برنامه‌های تلویزیونی برنامه رنگین‌کمون رو خیلی دوست داری و البته تو دوست داری هر cd یا برنامه‌ای که می‌بینی عروسک‌های قهرمان‌های داستانها رو داشته باشی مثلا بتمن، سوپرمن، اسپایدرمن، بنتن، و غیره. عروسک پنگول که مربوط به برنامه رنگین کمون هست رو هم خیلی دوست داشتی که داشته باشی من هم خریدم. اونو با خودت همه جا می‌بری مثلا پارک که می‌خواهیم بریم بغلت می‌کنی و با خودت می‌بری حتی با اون سرسره‌بازی هم می‌کنی، تاب هم سوارش می‌کنی. از برنامه‌های دیگه تلویزیون برنامه هزارو شصت و شونزده رو هم خیلی دوست داری (عمو پورنگ، گلدون خان، سلطان و غیره) اینم عکس تو و پنگول ...
20 دی 1391

محرم سال ۹۱

امسال محرم هم مثل سال‌های پیش من و تو باهم رفتیم بیرون تا تو دسته‌های سینه‌زنی رو ببینی و البته کمی هم زنجیر بزنی و طبل. خلاصه تو خیلی خوشحال بودی و از صبح زود لباس به تن آماده بودی تا با هم بریم بیرون. و وقتی برمی‌گشتیم خونه به طور مدام سؤال می‌کردی که کی دوباره به بیرون می‌رویم. قربون زنجیر زدنت برم. چون قدت کوتاه‌تر از بقیه بچه‌ها بود تو روی گذاشته بودند آخر دسته ولی انقدر مرتب پشت یر اونها راه می‌رفتی که نگو و نپرس. خلاصه محرم امسال هم گذشت. اینم عکسایی که  روز عاشورا از شما گرفتم   ...
20 دی 1391

کمیل جون به دنیا اومد

عزیزکم به دنیای جدید خوش اومدی کمیل عزیزم هنوز کمتر از ۲ ماه بود که مامان فهمیده بود که تو توی دل مامانی که مامان‌جون (مامان من) به رحمت خدا رفت. (۲۶ تیرماه ۱۳۸۷) این بدترین چیزی بود که ممکن بود اتفاق بیفتد و تنها امید مامان تو بودی و به خاطر تو تحمل این غم برای مامان خیلی راحت شد. مامانی روزهایی که منتظر اومدنت بودم خیلی سخت بود چون با فوت مامان‌جون خیلی تنها شده بودم. آخه مامانی هر روز می‌رفت و بهش سر می‌زد ولی حالا اون نبود. بالاخره روزها گذشتند مامان هر روز سر کار می‌رفت و برمی‌گشت. روزهای آخر که تو بزرگ شده بودی خیلی سخت بود ولی مامانی مجبور بود سرکار بره. روز ۶ آذر ماه ساعت ۱۷:۲۰ تو به دنیا اومد...
9 دی 1391