کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

پایان کلاس شنای شما و مسابقه

امروز روز مسابقه شنای شما بود ولی من کمی دیر رسیدم و شما کلی گریه کردی که چرا من دیر آمدم، ولی به خدا قسم روی برد مهد کودک نوشته بود ساعت ده و نیم والدین حضور پیدا کنند به همین دلیل هم من دیر رسیدم و خلاصه با صورت گریه‌آلود شما مواجه شدم و کلی ناراحت شدم . البته نتوانستم از مسابقه و شنای شما عکس و فیلم بگیرم ولی سعی کردم یه چندتا عکس یادگاری ازت بگیرم. امیدوارم منو ببخشی که امروز باعث گریه تو شدم. گل پسرم آفرین به شنای قشنگت. کرال‌رو خوب یادگرفتی. ...
3 شهريور 1392

تعطیلات عید فطر ۱۳۹۲

تعطیلات عید فطر امسال وقت خوبی بود تا من و تو یه مقدار بیشتر پیش هم باشیم انقدر تو خوشحال بودی از کنار هم بودن که روز شنبه می‌گفتی فردا به مهد کودک نمی‌رم. توی این دو روز تونستیم با وجود گرمای شدید با همدیگر کمی از خریدهایمان را انجام دهیم. باهم رفتیم رستوران و چون تو عاشق کباب هستی باهمدیگه نون داغ و کباب داغ خوردیم. اینم عکست دم در رستوران روز اول یعنی جمعه ۱۸ مرداد رو هم باهم رفتیم پارک و خلاصه خیلی خوش گذشت و بعد هم رفتیم رستوران و روز دوم یعنی شنبه ۱۹ مرداد رو باهم رقتیم خرید و بعد هم رفتیم ساندویچ‌فروشی و چون تو ساندویچ کالباس رو خیلی دوست داری برات ساندویچ کالباس گرفتم و برای خودم هات‌داگ. ...
21 مرداد 1392

مسابقه نی‌نی شکمو

کمیل عزیزم چند هفته پیش نی‌نی سایت مسابقه ای برای نی‌نی‌ها گذاشته بود که اسمش مسابقه نی‌نی شکمو بود و من فکر می‌کردم که باید از دوران بچگی شما عکسی از غذا خوردن و میوه خوردن شما داشته باشم تا بتونم توی مسابقه شرکت کنم. ولی درست در آخرین روز متوجه شدم که می‌تونم همین حالا از شما در حال خوردن غذا یا میوه عکس بگیرم و در مسابقه شرکت کنم. این کار را هم کردم ولی متأسفانه سیم رابط بین کامپیوتر و موبایل رو توی محل کارم جا گذاشتم. اینجوری شد که نتونستم تو رو شرکت بدم. حالا عکسی که به این مناسبت ازت گرفتم برات می‌ذارم یادگاری: ...
21 مرداد 1392

این روزها

این روزها هوا خیلی گرم شده، ماه رمضون هم هست گرما بیشتر اذیت می‌کنه. پسر قشنگم بالاخره چشم نخوره بابات تو رو استخر برد چهارشنبه پیش بود که با بابایی و دوستاش رفتی استخر، می‌گفتی که خیلی بهت خوش گذشته و من از این موضوع خیلی خوشحالم. بابایی قول داده تا بعد از ماه رمضون هم تو رو به استخر ببردت. پنج‌شنبه گذشته هم سال مامان‌جون (مامان من) بود. خونه باباجی آش پختم. تو از صبح با یسنا (دختر دایی امیر) بازی می‌کردی. خیلی شیطونی کردین. بازی می‌کردین و هر از چند گاهی هم سر اسباب‌بازی‌های تو باهم دعواتون می‌شد. وقتی بابا اومد دنبالت که باهم برین خونه (چون من هنوز کارم تموم نشده بود) نرفتی و گفتی که پیش من م...
2 مرداد 1392

پارک ترافیک

پسر قشنگم دیروز از طرف مهد کودک به پارک ترافیک رفته بودی و چون با دوستانت رفته بودی خیلی بهت خوش گذشت. دیروز دائم در مورد پارک صحبت می‌کردی و می‌گفتی که توی پارک اول یک نقاشی از خیابان و عابر پیاده کشیدید و تو وقت نکرده بودی که رنگش را کامل کنی و خانم پلیسی که آنجا بود، برگه را از شما گرفته بود. دیروز آخرین درس کتاب Adventure 1 را یاد گرفتی و می‌خواهی کتاب بعدی یعنی به قول خودت کتاب قرمز را شروع کنی. امیدوارم همیشه موفق باشی. مربی زبانت که ازت خیلی راضیه. خیلی ازت تعریف می‌کند.
19 تير 1392

کمیل پیشی شده

وقتی خیلی کوچولو بودی یه بار با خاله هما و خاله محبوبه و دایی امیر رفتیم پارک ارم خیلی خوش گذشت ولی تو خیلی کوچیک بودی و یادت نیست. اون موقع بردمت عکاسی پارک و ازت یه عکس گرفتم. توی این عکس شما یه پیشی خوشگل و ملوس شدی پسر کوچولوی مامان. مامان قربون چشمات بره که مثل تیله برق می‌زنه. ...
19 فروردين 1392

نوروز ۱۳۹۲ (سال نو مبارک پسرم)

پسر قشنگم امسال سال مار هستش سال ۱۳۹۲ و توی مهد کودک هم جشن هفت‌سین برای شما برگزار شد که به شما خیلی خیلی خوش گذشته بود چون همه‌اش در موردش صحبت می‌کردی البته هنوز CD جشنو به ما ندادند که ببینیم ولی از تعریف‌‌هایی که می‌کنی معلومه که حسابی خوب بوده و کلی شادی و خوشحالی داشتین. برای امسال هم ما توی خونه خودمون هفت‌سین رو چیدیم و بعد از سال تحویل که مثل هر سال توی بهشت‌زهرا بودیم البته اونجا هم هفت‌سین گذاشته بودیم، به خونه که اومدیم دور سفره هفت‌سینمون نشستیم و من کلی دعاهای خوب خوب برات کردم امیدوارم امسال برات سال خیلی خوب و پر از شادی و موفقیت باشه. توی عید هم پارک رفتیم. و خونه بابا ...
19 فروردين 1392