کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

روز سیزده‌بدر ۱۳۹۲

روز سیزده‌بدر من و تو باهم رفتیم پارک تا یه کمی باهم توپ بازی کنیم. ولی تو متوجه شدی که یک قسمتی از پارک روی صورت بچه‌ها گریم می‌کنند و شکل‌های مختلف مثل اسپایدرمن و پروانه و گل و از اینجور چیزها می‌کشند از من خواهش کردی تا ببرمت تا روی صورت تو رو هم گریم کنند و به قول خودت اسپایدرمنت کنن. اینم عکسای تو که اسپایدرمن شدی. قربونت برم اسپایدرمن مامان اینم چندتا عکس دیگه که توی پارکهای مختلف ازت گرفتم اینجا به قول خودت فضانورد هستی اینجا هم با بابا رضا الاکلنگ سوار شدین ...
19 فروردين 1392

کمیل و اسباب‌بازی‌هایش

توی ایام عیدی اومده بودی اداره و من سایت سام پسر خاله موژان (همکار مامان) رو نشونت دادم. اون چند تا عکس با اسباب‌بازی‌هایش داشت. تو گفتی چرا پس عکس من و اسباب‌بازی‌هامو توی سایتم نذاشتی گفتم باشه می‌ذارم. حالا اینم تو و اسباب‌بازی‌هات. کمیل و ماری که عزیزجون عیدی داده بود ...
19 فروردين 1392

حرف‌های جدید و جالب تو

عید که رفته بودیم عیددیدنی خونه بابا حاجی، بابا حاجی بهت یک تراول ۵۰ هزار تومانی داد تو هم نگاهی بهش کردی و توی پاکتش گذاشتی و دادی به من و خاله معصومه یک اسکناس ۱۰ هزار تومانی اون رو هم نگاه کردی و دادی به من. عزیزجون هم یک مار بهت داد. خلاصه وقتی به خونه برگشتیم به من گفتی می‌دونی باباحاجی از همه پولدارتره گفتم چرا گفتی چون به من پول بزرگ داده. من واقعاً تعجب کردم که تو چطوری متوجه شدی که مبلغ آن تراول بیشتر از اسکناس است. این یکی رو گوش کن خیلی جالب بود. چند روز پیش داشتیم باهم بازی می‌کردیم و تو مثلاً منو کشتی. بعد گفتی می‌خوام خاکت کنم. و پا پات منو فشار می‌دادی که مثلاً در چاله‌ای که کنده‌ بودی جا بشم هر...
19 فروردين 1392

تولد یسنا دختر دایی‌ات

تولد یسنا ۲۹ بهمن بود اما چون مادربزرگش (مادر زندایی) فوت شده بود تولدشو توی اسفند اونم ۱۸ اسفند گرفتند که دقیقاً تولد خاله کاملیا هم بود. خلاصه من و تو هم به تولد رفتیم به تو خوش گذشت چون با بچه‌ها حسابی بازی کردی و اتاق یسنا را آنچنان به هم ریخته بودید که نگو و نپرس. کمی هم رقصیدین شما سه تا فقط. چون به هر حال زندایی عذادار بود زیاد سروصدا نکردیم. ولی در کل روز خوبی بود و همین‌که تو خوشحال بودی من کلی خوشحال بودم. اینم عکس شما سه‌تا توی تولد سینا کوچولو اینم کیک تولد یسنا که شکل ماهی بود ...
7 فروردين 1392

تولد ساینا دختر خاله محبوبه

پنج‌شنبه (۲۸ دی) تولد ساینا بود. ما هم رفتیم. خیلی خوشحال بودی و توی ماشین همه‌اش می‌گفتی چرا نمی‌رسیم. وقتی هم که توی ترافیک می‌موندیم ماشین‌ها رو دعوا می‌کردی که چرا از جلوی ماشین ما کنار نمی‌رن تا زودتر به تولد ساینا بری. خلاصه کلی از دست شما خندیدیم. البته باباحاجی هم توی ماشین ما بود و جلو کنار بابایی نشسته بود و تو به من می‌گفتی هرکس باید پشت سر بابای خودش بنیشینه. اینهم عکس تولد ساینا با تو (البته انقدر تکون می‌خوردین که نمی‌تونستم خوب از تون عکس بگیرم) اینم کیک تولد ساینا که یک کیتی بود ...
7 فروردين 1392

رفتیم عروسی

گل پسرم، دیشب عروسی پسرعموی من (مهدی) بود و ما هم رفته بودیم. تو خیلی خوشحال بودی و چون برایت کراوات زده بودم می‌گفتی که من داماد شدم مثل بابام. اولش که رسیدیم خیلی ژست گرفته بودی و به هیچ کس محل نمی‌ذاشتی ولی بعد از نیم ساعت با دخترخاله‌هات بازی رو شروع کردین. شامت رو هم خیلی خوب خوردی خدارو شکر آخه تازگی‌ها خیلی سر غذا خوردن اذیت می‌کنی اکثراً می‌گی گرسنه‌ام نیست. ولی دیشب خوب بودی و بعد هم تا خونه کلی توی ماشین شیطونی کردی و من و بابایی رو هم کلی بوسیدی. قربونت برم پسر قشنگم که اینقدر مهربونی. اینم عکس آقای داماد ...
18 بهمن 1391

انتخاب اسمت

پسر قشنگم من آرزو داشتم بهترین و قشنگ‌ترین اسمی رو که می‌شه روی تو بذارم من دوست داشتم اسم تو رو کوروش بذارم ولی بابا اصرار داشت چون تو سید هم هستی باید یک اسم بهتر روی تو گذاشته بشه و اون اسم کمیل رو برات انتخاب کرد. من هم بدم نیومد و قبول کردم. امیدوارم از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی. توی ثبت احوال معنی اسمت کامل و همه چی تمام است. معنیش که خوبه. از نظر ما تو همه چی تموم هستی عزیزم. ...
1 بهمن 1391