این روزها
این روزها هوا خیلی گرم شده، ماه رمضون هم هست گرما بیشتر اذیت میکنه. پسر قشنگم بالاخره چشم نخوره بابات تو رو استخر برد چهارشنبه پیش بود که با بابایی و دوستاش رفتی استخر، میگفتی که خیلی بهت خوش گذشته و من از این موضوع خیلی خوشحالم. بابایی قول داده تا بعد از ماه رمضون هم تو رو به استخر ببردت.
پنجشنبه گذشته هم سال مامانجون (مامان من) بود. خونه باباجی آش پختم. تو از صبح با یسنا (دختر دایی امیر) بازی میکردی. خیلی شیطونی کردین. بازی میکردین و هر از چند گاهی هم سر اسباببازیهای تو باهم دعواتون میشد. وقتی بابا اومد دنبالت که باهم برین خونه (چون من هنوز کارم تموم نشده بود) نرفتی و گفتی که پیش من میمونی چون اون موقع رژان هم اومده بود و خرگوشش را آورده بود و باهم داشتین بازی میکردین. خلاصه روزی بود ان روز. آن قدر گرم بود که نگو و نپرس.
عسلکم، از شبکه پویا خوشت مییاد و از برنامه نقاشی نقاشی لذت میبری. وقتی این برنامه رو میبینی از من میخواهی که نقاشیهایت را برایشان بفرستم تا نشان بدهند. انشاءالله این کار را سر فرصت خواهم کرد.
این روزها همچنان به کلاس شنا میروی و کلاس زبانت هم برقراره. عاشق خوراکی یامی هستی. و شیرکاکائو هم خیلی خیلی دوست داری. عاشق موز هستی. هندوانه و خربزه و اینجور چیزها رو هم خیلی دوست داری. خلاصه وقتی باهم بارار روز میرویم میخواهی همه میوهها را بار کنی و بیاوری. چون تقریبا همه شان را دوست داری. (قربونت برم، قربون میوه خوردنت)

اینم عکس یامیهایی که خیلی دوستشون داری


این روزها
