کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

کمیل جون به دنیا اومد

عزیزکم به دنیای جدید خوش اومدی کمیل عزیزم هنوز کمتر از ۲ ماه بود که مامان فهمیده بود که تو توی دل مامانی که مامان‌جون (مامان من) به رحمت خدا رفت. (۲۶ تیرماه ۱۳۸۷) این بدترین چیزی بود که ممکن بود اتفاق بیفتد و تنها امید مامان تو بودی و به خاطر تو تحمل این غم برای مامان خیلی راحت شد. مامانی روزهایی که منتظر اومدنت بودم خیلی سخت بود چون با فوت مامان‌جون خیلی تنها شده بودم. آخه مامانی هر روز می‌رفت و بهش سر می‌زد ولی حالا اون نبود. بالاخره روزها گذشتند مامان هر روز سر کار می‌رفت و برمی‌گشت. روزهای آخر که تو بزرگ شده بودی خیلی سخت بود ولی مامانی مجبور بود سرکار بره. روز ۶ آذر ماه ساعت ۱۷:۲۰ تو به دنیا اومد...
9 دی 1391

شب یلدای سال ۹۱

امسال شب یلدا رو خونه باباحاجی بودیم. من و تو رفته‌ بودیم اونجا. خاله هما و خاله محبوبه و دایی امیر هم آمده بودند. خاله هما خورشت کرفس و مرغ پخته بود. تو کلی هندوانه خوردی و انقدر با بچه‌ها (ساینا «دخترخاله» و یسنا «دختردایی») بازی کردی که حسابی خسته شده بودی. کلی آجیل و از این‌جور چیزهای مخصوص شب یلدا هم تهیه کرده بودند که کنار هم خوردیم و خیلی خوش گذشت. خلاصه اون شب حدودای ساعت ۲ بود که خوابیدیم. من و تو موندیم خونه باباحاجی. اینهم عکسایی که توی مهد به مناسبت شب یلدا از شما گرفتند. پسرم یلدات مبارک ...
9 دی 1391

مسافرت من و تو به شمال

۳۰ فروردین بود که از محل کار مامان با همکارای مامان رفتیم شمال (فریدون کنار). من شما رو هم همراه خودم برده بودم. خیلی خوش گذشت تو اولین بارت بود که دریارو می‌دیدی. ولی یک کم هوا سرد بود. و باید لباس می‌پوشیدی تا بتونی لب دریا بازی کنی. خلاصه سه روز خاطره‌انگیز رو با همکارا توی شمال داشتیم. و به من و شما خیلی خیلی خوش گذشت. چندتا از عکسهاتو هم می‌ذارم برای یادگاری. امیدوارم بازم قسمت بشه و باهم سفرهای زیادی بریم پسر قشنگم. کمیل لب دریا کمیل توی حیاط ویلا تو و سارینا (دختر همکار مامان) کنار دریا تو و سارینا (دختر همکار مامان توی ویلا) ...
3 دی 1391

تو و موتور چاق بابایی

اینم عکس تو و موتور چاق بابایی آخه تو به بابا گفته بودی دوست داری موتور چاق سوار شی برای همینم بابایی رفته بود و موتورش رو فروخته بود و به قول تو موتور چاق خریده بود. تو خیلی خوشحال بودی و خیلی این موتورو دوست داشتی و به بابایی می‌گفتی که موتور چاق منه. بابا هم قبول کرده بود که مال تو باشه.   ...
3 دی 1391

باهم رفتیم شهر بازی

تابستون امسال و پارسال دو سه بار با هم رفتیم شهر بازی تو خیلی خوشحال بودی خیلی ذوق زده شده بودی و می‌خواستی همه بازی‌ها رو سوار بشی من هم تمام بازی‌هایی که به سن تو می‌خورد رو بلیطش رو گرفتم و همه را سوار شدی و بعضي‌ها رو که بیشتر خوشت اومده بود دو یا سه بار سوار شدی. خلاصه به دوتاییمون هم خیلی خیلی خوش گذشت. این هم عکسهای شما از شهر بازی. اینجا سوار کشتی شدی اینجا سوار اسب شدی اینجا توی ترن نشستی اینجا توی قو نشستی ...
3 دی 1391

عکس‌های آتلیه‌ای دو سال و ده ماهگی

این هم عکس‌هایی که در عکاسی ناظری به مناسبت دو سال و ده ماهگی عمو مهدی از شما گرفتند. البته وقتی از عکاسی اومدیم بیرون به من گفتی مامان می‌شه برای من کش بخری گفتم می‌خوای چیکار گفتی می‌خوام مثل عمو موهامو از پشت ببندم (آخه عمو مهدی موهاشو با کش می‌بنده) من هم گفتم هروقت موهات بلند شد این کار می‌کنم و با کش برات می‌بندم. این حرف تو باعث شد تا خونه توی تاکسی کلی بخندم. ...
29 آذر 1391

کلاس زبان

از وسطهای تابستون امسال (۱۳۹۱) بود که شروع کردی به غر زدن که چرا منو کلاس زبان نمی‌نویسی چرا کسری (همکلاسیت) کتاب زبان داره ولی من ندارم. خلاصه هر چی بهت می‌گفتم باشه از سر ترم که شروع شد می‌نویسم بری کلاس زبان مهد قبول نمی‌کردی. آخر سر رفتم برات یک کتاب و یک CD با راهنمایی خاله قیروزه (یکی از همکارای مامانی) خریدم. خیلی خوشحال شدی. و از اول مهر هم که برای ترم جدید زبان ثبت‌نامت کردم خیلی با ذوق و شوق به کلاس می‌ری و خیلی علاقه از خودت نشون می‌دی و تمام مدت چیزهایی رو که یاد گرفتی با شعر برای مامان می‌خونی. خیلی دوست دارم عزیزم. امیدوارم همیشه همین‌طور باعلاقه زبان را یاد بگیری و دوست داشته باشی. ...
28 آذر 1391

۲ سالگی و تولدت

تولد دو سالگی شما رو توی منزل بابا جون گرفتیم البته تو به باباجون، باباحاجی می‌گی نمی‌دونم چرا این‌طور راحت‌تر بودی. کیک تولدت هم یه اردک بود. ساینا هم بود. هرچقدر به شما دوتا می‌گفتیم شمع رو فوت نکنید بذارید تا هر وقت گفتیم فوت کنید باز دو تایی باهم شمع رو فوت می‌کردید. دست‌تون توی کیک می‌کردین و از این جور شیطونی‌ها. خلاصه کلی از دست شماها خندیدیم. کلی هم کادو جمع کردی. تولد ۲ سالگی‌ات مبارک پسر عسلی مامان.   ...
28 آذر 1391