کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

تولد ساینا دختر خاله محبوبه

پنج‌شنبه (۲۸ دی) تولد ساینا بود. ما هم رفتیم. خیلی خوشحال بودی و توی ماشین همه‌اش می‌گفتی چرا نمی‌رسیم. وقتی هم که توی ترافیک می‌موندیم ماشین‌ها رو دعوا می‌کردی که چرا از جلوی ماشین ما کنار نمی‌رن تا زودتر به تولد ساینا بری. خلاصه کلی از دست شما خندیدیم. البته باباحاجی هم توی ماشین ما بود و جلو کنار بابایی نشسته بود و تو به من می‌گفتی هرکس باید پشت سر بابای خودش بنیشینه. اینهم عکس تولد ساینا با تو (البته انقدر تکون می‌خوردین که نمی‌تونستم خوب از تون عکس بگیرم) اینم کیک تولد ساینا که یک کیتی بود ...
7 فروردين 1392

رفتیم عروسی

گل پسرم، دیشب عروسی پسرعموی من (مهدی) بود و ما هم رفته بودیم. تو خیلی خوشحال بودی و چون برایت کراوات زده بودم می‌گفتی که من داماد شدم مثل بابام. اولش که رسیدیم خیلی ژست گرفته بودی و به هیچ کس محل نمی‌ذاشتی ولی بعد از نیم ساعت با دخترخاله‌هات بازی رو شروع کردین. شامت رو هم خیلی خوب خوردی خدارو شکر آخه تازگی‌ها خیلی سر غذا خوردن اذیت می‌کنی اکثراً می‌گی گرسنه‌ام نیست. ولی دیشب خوب بودی و بعد هم تا خونه کلی توی ماشین شیطونی کردی و من و بابایی رو هم کلی بوسیدی. قربونت برم پسر قشنگم که اینقدر مهربونی. اینم عکس آقای داماد ...
18 بهمن 1391

انتخاب اسمت

پسر قشنگم من آرزو داشتم بهترین و قشنگ‌ترین اسمی رو که می‌شه روی تو بذارم من دوست داشتم اسم تو رو کوروش بذارم ولی بابا اصرار داشت چون تو سید هم هستی باید یک اسم بهتر روی تو گذاشته بشه و اون اسم کمیل رو برات انتخاب کرد. من هم بدم نیومد و قبول کردم. امیدوارم از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی. توی ثبت احوال معنی اسمت کامل و همه چی تمام است. معنیش که خوبه. از نظر ما تو همه چی تموم هستی عزیزم. ...
1 بهمن 1391

برای تو می‌نویسم

برای تو می‌نویسم که زیباترین احساس منی برای تو می‌نویسم که از وجودمی برای تو می‌نویسم که بودنت دنیایم را دگرگون کرد برای تو می‌نویسم که همه بودنم از توست برای تو می‌نویسم که اگر هستم و اگر نفس می‌کشم به خاطر نفس توست پسر قشنگم برایت بهترین‌ آرزوها را دارم. دلم می‌خواد از هر چیزی بهترین‌ها مال تو باشه. دلم می‌خواد وقتی چیزی ازم می‌خوای نه نگم. اینها رو نوشتم که بدونی مامانی همین‌قدر بیشتر نمی‌تونه برات کاری بکنه. امیدوارم مامانی‌رو به خاطر کم‌گذاشتن‌هاش در بعضی مواقع ببخشی. می‌بخشی که توان مامانی همینه. پسر قشنگم. ولی سعی می‌کنم از محبت ب...
1 بهمن 1391

کلاس شنا

امسال تابستون اسمتو نوشتم کلاس شنا. (البته توی مهد کودک) خیلی خوب بود و تو هم خیلی خوشت می‌اومد. کلی هم شنا کردن رو یاد گرفتی. خوبیش این بود که ترست از آب ریخت چون توی بهار که بهت می‌گفتم می‌خوام بنویسم بری کلاس شنا خوشحال بودی ولی وقتی جدی اسمت رو نوشتم می‌ترسیدی و می‌گفتی نمی‌رم. ولی وقتی رفتی خوشت اومد. آخر سر هم مسابقه شنا دادید و تو هم مدال گرفتی. اینم عکسای شنای شما   ...
27 دی 1391

خونه باباحاجی

خونه بابا حاجی یک حیاطی داره که تابستونا بابا حاجی توی اون می‌خوابه وقتی مامان‌جون خدابیامرز زنده بود اونجا مثل گلستون بود اما حالا به جز چند تا گلدون چیز زیادی از اون همه گلی که مامان‌جون با علاقه بهشون می‌رسید نمونده. خلاصه پارسال تابستون روژان دختر خاله معصومه استخر پلاستیکی بزرگشو آورده بود و وسط حیاط خونه باباحاجی پهن کرده بود و پر از آب کرده بود و خلاصه هر بچه‌ای که می‌اومد اونجا آبی به تن می‌زد. من هم تو رو بردم اونجا و انقدر توی استخر  با روژان بازی کردی که حسابی خسته شدی. کلی خوراکی هم در این فاصله بهتون دادیم تا قدرت داشته باشید با هم بازی کنید خلاصه خیلی خیلی بهت خوش گذشت و خوشحال بودی. و هم...
27 دی 1391

دوچرخه برات خریدم

برای تولد سه سالگی هدیه دوچرخه برات خریدم. خیلی نسبت به قدت بلند بود و من فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها بتونی سوارش بشی ولی تابستون امسال بالاخره تونستی یک کم پا بزنی و دوچرخه‌سواری بکنی. قربون پا زدنت برم. چون نمی‌تونی کامل به پدال دوچرخه فشار بیاری نیم‌پا می‌زنی و خلاصه به هر زوی هست دوچرخه‌ات رو راه می‌بری. اینم عکس کمیل و دوچرخه‌اش ...
20 دی 1391

کمیل و برنامه‌های تلویزیونی

از بین برنامه‌های تلویزیونی برنامه رنگین‌کمون رو خیلی دوست داری و البته تو دوست داری هر cd یا برنامه‌ای که می‌بینی عروسک‌های قهرمان‌های داستانها رو داشته باشی مثلا بتمن، سوپرمن، اسپایدرمن، بنتن، و غیره. عروسک پنگول که مربوط به برنامه رنگین کمون هست رو هم خیلی دوست داشتی که داشته باشی من هم خریدم. اونو با خودت همه جا می‌بری مثلا پارک که می‌خواهیم بریم بغلت می‌کنی و با خودت می‌بری حتی با اون سرسره‌بازی هم می‌کنی، تاب هم سوارش می‌کنی. از برنامه‌های دیگه تلویزیون برنامه هزارو شصت و شونزده رو هم خیلی دوست داری (عمو پورنگ، گلدون خان، سلطان و غیره) اینم عکس تو و پنگول ...
20 دی 1391

محرم سال ۹۱

امسال محرم هم مثل سال‌های پیش من و تو باهم رفتیم بیرون تا تو دسته‌های سینه‌زنی رو ببینی و البته کمی هم زنجیر بزنی و طبل. خلاصه تو خیلی خوشحال بودی و از صبح زود لباس به تن آماده بودی تا با هم بریم بیرون. و وقتی برمی‌گشتیم خونه به طور مدام سؤال می‌کردی که کی دوباره به بیرون می‌رویم. قربون زنجیر زدنت برم. چون قدت کوتاه‌تر از بقیه بچه‌ها بود تو روی گذاشته بودند آخر دسته ولی انقدر مرتب پشت یر اونها راه می‌رفتی که نگو و نپرس. خلاصه محرم امسال هم گذشت. اینم عکسایی که  روز عاشورا از شما گرفتم   ...
20 دی 1391