کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

تولد روژان دختر خاله معصومه

پنج‌شنبه پیش تولد روژان بود. ما هم رفتیم اونجا کلی رقصیدی و بازی کردی و خلاصه خوش گذروندی. وقتی هم که برگشتیم توی ماشین به بابا گفتی که به من خیلی خوش گذشت و من بسیار خوشحال شدم از اینکه روز خوبی برات بوده. جمعه هفته پیش هم همکارای مامانی اومده بودند خونه ما، با بچه‌ها کلی بازی کردی و به شما خوش گذشت. راستی یکی دو هفته‌ای هستش که برای اومدن به مهد کودک اذیتم می‌کنی. نمی دونم از چی خسته شدی. از راه، از دوستات، یا به قول خودت جون به کلاس مرضیه جون (کلاس پیش‌دبستانی) نرفتی. برای عکس آتلیه‌ات هم رفتیم سلمونی و موهاتو کوتاه کردیم. وقتی موهاتو کوتاه کردیم و اومدیم خونه گفتی از موهام عکس بگیر این...
6 مهر 1392

چیتگر و باغ گیاه‌شناسی ملی ایران

پسرکم، چهارشنبه گذشته (۲۰ شهریور) با همکاران مامانی رفتیم پارک چیتگر و از باغ گیاه‌شناسی ملی ایران دیدن کردیم. خیلی خوش گذشت تو هم بسیار شاد بودی و به تو هم خوش گذشت. با بچه‌های همکارام دست در دست هم بازی می‌کردین و می‌دویدین. خلاصه برای ناهار هم به رستوران داریم ولی با اینکه کباب دوست داری فقط چندتا تیکه کوچولو خوردی. لیدر ما خانم حاتمی می گفت که اینجا از سال ۱۳۴۷ احداث شده و همچنین اقلیم‌های مختلف ایران را بازسازی کرده و ماکت درست کردند که از زیباترینشون ماکت دریای خزر بود و همینطور جاده‌های شمال با گونه‌های مختلف گیاهی اونها توضیحات جالب بود ولی تو از بس شیطونی می‌کردی نمی‌ذاشتی درست و حسابی ...
6 مهر 1392

شروع تابستون امسال (۹۲)

سلام مامانی بعد از یه مدت طولانی بالاخره فرصتی پیدا کردم تا به وبلاگت سر بزنم. امروز  دوم تیر ماهه و شروع کلاس شنای تو از امروزه خیلی خوشحال هستی صبح هم با نشاط از خواب بیداری شدی و وسایل استخرت رو (مایو، تیوپ، حوله، بازوبند) برداشتی و با هم اومدیم مهد کودک. خوشحالم که شاد هستی و به این کلاس علاقه داری. کلاس زبانت هم که همچنان برقراره و از مربی‌ات (نسرین جون) که پرسیدم می‌گه وضعیت زبانت عالیه. دیروز هم تولد مامانی بود. شیرینی خریدیم و به همین مناسبت با بابا و تو خوردیم. راستی خاله محبوبه هم نی‌نی دومش‌رو آورد (۱۹ اردیبهشت) اسمش رو هم گذاشتند النا خیلی کوچولو و خوشگله تو که دیدیش فکر کردی عروسکه ولی وقتی دست&zwn...
6 مهر 1392

شیرین زبانی دیشبت

سلام گل پسرم. دیشب از دست تو انقدر خندیدم که نگو و نپرس آخه تازگی‌ها خیلی بهانه‌گیر شدی نسبت به غذا می‌گی غذاهای خاله طاهره (آشپز مهد) بهتره برو ازش بپرس ببیین چجوری درست می‌کنه تو هم همونطوری درست کن خلاصه دیشب هم شامتو نخوردی و من از این کار بسیار ناراحت شدم و بهت گفتم باهات قهرم دیگه به من نگو مامان چون من مامان تو نیستم. و تو هم قبول کردی. بعد از اون هر کاری که با من داشتی و می‌خواستی من را صدا کنی می‌گفتی خانم سعادت. خیلی خنده‌ام گرفته بود و خودم را خیلی کنترل کردم تا نخندم. الهی قربونت برم. به من می‌گفتی خانم سعادت می‌شه منو ببخشی. خانم سعادت می‌شه جای منو پهن کنی. خانم سعادت منو صبح ...
27 شهريور 1392

باغ وحش (۱۴ شهریور ۹۲)

سلام گل پسرم. پنج‌شنبه گذشته باهم رفتیم باغ وحش، خیلی خوش گذشت و تو انقدر از دیدن حیوانات وحشی خوشحال بودی که از این قفس به آن قفس می‌دویدی و برایت بسیار جالب بود به خصوص از گرگ، شیر و عقاب و پلنگ خیلی خوشت آمده بود. البته یه مقدار هم به مرغابی‌ها نون دادی که بخورند و همچنین کمی هم پوست خیار به گورخرهایی که خط نداشتند و می‌گفتند گورخرهای ایرانی نام دارند. خلاصه خیلی خسته و کوفته بودیم وقتی رسیدیم خونه باهم یک غذای آماده (سوسیس سرخ‌کرده) خوردیم و تو از خستگی خوابت برد. اینم عکس‌هایی که توی باغ وحش انداختیم. سوسمارها آفتاب‌پرست یک نوع ماهی فیل‌های سریلانکایی شیر ...
16 شهريور 1392

مریض شدی توی این چند روز گذشته

سلام گل پسرم. از دوشنبه هفته پیش تا به حال مریض شدی و حسابی ناراحتم کردی پس دکتر متخصص بردمت و گفت که رودل کردی دارو هم نداد و فقط گفت عرق‌نعنا و دوغ و چایی شیرین بهت بدم خوب می‌شی ولی الان حدود ۵ روز هست که دل‌درد داری و هر کاریت می‌کنم خوب نمی‌شی. آب سیب تازه هم دیروز برات با آبمیوه‌گیر گرفتم و بهت دادم ولی صبح بازم می‌گفتی دلم درد می‌کنه. می‌گن دوره‌اش یک هفته است و اگر خدا بخواهد تا فردا باید خوب بشی. اگر نشدی باید بازهم ببرمت دکتر. پسر قشنگم حسابی لاغر شدی چون میل به هیچ چیزی نداری. امروز یکی از دوستام برام یک ایمیل فرستاده بود که عکس‌های قشنگی توش بود چند تا شونو برای تو می‌ذا...
9 شهريور 1392

عکس دسته‌جمعی توی مهد

این عکسی که برات می‌ذارم توی مهد کودک با دوستای همکلاسیت ازتون انداختن. اسم دوستات رو هم می‌نویسم تا یادگاری بمونه. اسم بچه‌ها به ترتیب از سمت راست به چپ (ردیف بالا): پارسا، آریا، روهام، آرمیتا، پرهام، مهسا، مهسیار، سپینود، پارمیدا، امیرعلی (ردیف دوم): آرین، زینب، کسری، آرزو، طاها، آنوشا، فاطمه، کمیل (ردیف پایین): تارا، ایلیا، باران، مهدی، آتنا، سجاد   اینم عکس مربی‌ات (محیاجون) که خودت توی اتوبوس با psp ازش انداختی ...
3 شهريور 1392

پایان کلاس شنای شما و مسابقه

امروز روز مسابقه شنای شما بود ولی من کمی دیر رسیدم و شما کلی گریه کردی که چرا من دیر آمدم، ولی به خدا قسم روی برد مهد کودک نوشته بود ساعت ده و نیم والدین حضور پیدا کنند به همین دلیل هم من دیر رسیدم و خلاصه با صورت گریه‌آلود شما مواجه شدم و کلی ناراحت شدم . البته نتوانستم از مسابقه و شنای شما عکس و فیلم بگیرم ولی سعی کردم یه چندتا عکس یادگاری ازت بگیرم. امیدوارم منو ببخشی که امروز باعث گریه تو شدم. گل پسرم آفرین به شنای قشنگت. کرال‌رو خوب یادگرفتی. ...
3 شهريور 1392

تعطیلات عید فطر ۱۳۹۲

تعطیلات عید فطر امسال وقت خوبی بود تا من و تو یه مقدار بیشتر پیش هم باشیم انقدر تو خوشحال بودی از کنار هم بودن که روز شنبه می‌گفتی فردا به مهد کودک نمی‌رم. توی این دو روز تونستیم با وجود گرمای شدید با همدیگر کمی از خریدهایمان را انجام دهیم. باهم رفتیم رستوران و چون تو عاشق کباب هستی باهمدیگه نون داغ و کباب داغ خوردیم. اینم عکست دم در رستوران روز اول یعنی جمعه ۱۸ مرداد رو هم باهم رفتیم پارک و خلاصه خیلی خوش گذشت و بعد هم رفتیم رستوران و روز دوم یعنی شنبه ۱۹ مرداد رو باهم رقتیم خرید و بعد هم رفتیم ساندویچ‌فروشی و چون تو ساندویچ کالباس رو خیلی دوست داری برات ساندویچ کالباس گرفتم و برای خودم هات‌داگ. ...
21 مرداد 1392