کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

تعطیلات سال ۹۳

1393/1/17 15:13
نویسنده : مامان منصوره
178 بازدید
اشتراک گذاری

کمیل عزیزم سلام. امسال ساعت هشت و ۲۷ دقیقه و ۷ ثانیه روز ۲۹ اسفند ۹۲ شروع شد. من و تو تنها بودیم و بابا هم سر کار بود. کلی خوشحالی کردی و منو کلی بوسیدی و من هم تو رو بوسیدم. امیدوارم سال خوبی باشه برای همه. ما از صبح درگیر بودیم چون رفته بودیم بهشت زهرا، بابا امسال پنج‌شنبه اخر سال مارو برد بهشت زهرا و شاه‌عبدالعظیم. برای همین تا رسیدیم خونه و جمع وجور کردیم و حمام کردیم عید شد. روز اول هم رفتیم خونه بابا حاجی خیلی خوش گذشت چون همه اونجا بودند. دایی امیر اینها و خاله محبوبه و خاله هما هم بودند و تو با بچه‌ها کلی شیطونی کردین و همون روز اول لباس‌های عیدتون رو خراب کردین البته لباس‌های اصلی‌تون رو نه چون ما لباس‌هاتونو عوض کرده‌بودیم. موضوع از این قرار بود که با ساینا و یسنا رفته بودید حموم باباحاجی رو بشورید و برای اینکار همه انواع شوینده از قبیل تاید، صابون، ریکا، مایع دستشویی، وایتکس و وازلین و خلاصه از هر چیزی که دستتون اومده بود توی وان ریخته بودید و قاطی کرده بودید و شروع به شستن کرده بودید. وقتی شماها رو توی اون وضعیت دیدیم واقعا نمی‌دونستیم به شماها چی بگیم. دست و پاهاتونو آب کشیدیم و لباس‌هاتونو عوض کردیم و بیچاره دایی امیر وایستاد به شستن حمام. این از روز اول

اینم عکس شما پای سفره هفت‌سین خونمون

این عکسی که از شما در روز ۷ اسفند ۹۲ در مهد کودک برای نوروز ۹۳ گرفتند.

اینم هفت‌سین مهد کودک شما

روز دوم هم باهم رفتیم پارک و خیلی خوش گذشت.

روز سوم هم با هم رفتیم خونه بابا حاجی.

روز چهارم هم باهم رفتیم خونه خاله زهرای من و دایی من که تو خیلی خوشحال بودی.

راستی کلی هم عیدی گرفتی. عزیزجونت امسال یک قوچ برات خریده بود. اسم قوچتو گذاشتی تُرتُر و باهاش چند تا عکس گرفتی.

روز پنجم خاله معصومه اینها اومدند خونه مون.

روز ششم با خاله معصومه اینها رفتیم خونه عمو و دایی من.

روز هفتم و هشتم هم خونه بابا حاجی بودیم. و رفتیم پارک.

 

روز نهم بابا ما رو برد پارک ساعی و بعدش هم رفتیم خونه خاله هما. توی پارک کلی با بابا فوتبال بازی کردی و بعد هم یه پارک نزدیک خونه خاله هما اینها رفتیم.

اینم عکس‌هایی که توی پارک نزدیک خونه خاله هما اینها انداختیم

روز دهم هم با بابا و عزیزجون رفتیم قم. خوب بود. زیارتی کردیم ولی برگشتنی تو خیلی اصرار داشتی که شاه عبدالعظیم هم برویم ولی بابا چون عزیزجون خسته بود نبردت و تو خیلی از دست بابات ناراحت شدی. اینم عکس‌هایی که توی حرم حضرت معصومه از شما و من بابایی گرفت.

روز یازدهم و دوازدهم هم باهم رفتیم پارک و خلاصه توی خونه بودیم.

روز سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هم خونه باباحاجی بودیم. عصر روز پانزدهم خونه خودمون اومدیم و من و تو باهم رفتیم پارک و ماهی‌هاتو توی حوض پارک انداختیم. و یک ساعتی بازی کردی و به خونه برگشتیم. اینم از تعطیلات عید من و تو. در کل خوب بود چون استراحت کردیم و خستگی‌هامون از تنمون به در شد.  امروز هم که باهم اومدیم بیرون و تو رفتی مهد کودک و من هم اومدم سرکار. امیدوارم امروز توی مهد بهت خوش بگذره.

 اینم عکس‌هایی که با عکس مامان‌جون خدابیامرز (مامان من) انداختی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

موژان
5 خرداد 93 15:49
همیشه به گردش و شادی باشی گل پسر خوشتیپ