۲۸ صفر سال ۹۳
سلام پسری، میدونی پسرم این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه. با یک آقایی قرارداد بستم برای صفحهبندی کتابهاش، کتابهاشم انگار تموم نشدنی هنوز یکی رو تموم نکردم اون یکی رو میفرسته از لحاظ درآمدی خیلی خوبه خدا رو صد هزار مرتبه شکر ولی خیلی خیلی خسته شدم چون مجبورم هر شب تا صبح کار کنم و صبح هم البته باید به سر کار بیام. ولی عیب نداره چون میخوام به خاطر مدرسه تو سال دیگه خونه رو عوض کنم و پول لازم هم هستم به همین خاطر تحمل میکنم دعا کن ایشالا کارا ردیف بشه و خونمون فروش بره چون دو ماهه که گذاشتم برای فروش ولی حتی یه مشتری هم نیومده همه میگن ماه صفر تموم بشه درست میشه. امیدوارم که همینطور بشه.
دیروز ۲۸ صفر بود و ما طبق هر سال که نذر مامان جون رو انجام میدیم رفتیم خونه باباجون و بساط شلهزرد رو علم کردیم و خلاصه تو هم با تبلتت و البته با بچهها خیلی خیلی بازی کردی و بهت خوش گذشت و ما یعنی من و خالههات و دایی امیر مشغول درست کردن شله زرد شدیم که البته به خاطر نظر آقا احسان شوهر خاله هما شلهزردمون حسابی شل شد و خیلی خیلی افتضاح شد و ما مجبور شدیم به چند تا از فامیلها ندیم چون خیلی ضایع بود. یه مقدارش رو بردیم بهشت زهرا و یه مقدار هم توی خیابون به رهگذرها دادیم. خلاصه دیروز هم گذشت امیدوارم نذر مامانجون خدا بیامرز و همه کسانی که نذر داشتند قبول حق باشه.
دعا کن نذر من رو هم خدا قبول کنه و بتونم نزدیک اداره یه آپارتمان بگیرم و سال دیگه من هم نذرم رو ادا کنم.


۲۸ صفر سال ۹۳ 
