مکه رفتن بابا رضا و جابهجایی منزلمون
اول خرداد ۱۳۸۸ بود که قرار شد بابا رضا با عزیز به مکه برن و در همین موقع بود که ما میخواستیم جابهجا بشیم و به منزل جدیدمون بریم همه کارها در هم و قاطی شده بود از یک طرف پیدا کردن مهد برای تو، از یک طرف رنگ کردن خونه جدید و بستهبندی اسباب و اثاثیه و همینطور شش ماه مرخصی زایمان من هم تقریباً تمام شده بود و خلاصه همه چیز قاطی پاطی و درهم برهم شده بود. ۳۱ اردیبهشت تمام وسایلمون رو بردیم خونه جدید توی حیاط خلوت گذاشتیم و بعد هم بابا رضا و عزیز رفتند مکه و من و تو تنها موندیم و چون خونهمون هنوز رنگ نشده بود دو سه روزی توی خونه باباجون بودیم تا اینکه بالاخره رنگ خونه تموم شد و من و تو باهم به خونه جدید رفتیم. میخواستم تا قبل از اینکه سر کار بروم کمی وسایل را جابهجا کنم. ولی خوب تنهایی خیلی سخت بود. بالاخره با کمک باباجون مقداری از وسایل را جابهجا کردیم. یخچال رو که گذاشتیم تونستیم زندگی دو نفره خودمون رو شروع کنیم. بابارضا هم ۱۱ خرداد برگشت. و زندگی ما توی خونه جدید شروع شد. من هم از ۶ خرداد کار را دوباره شروع کردم. تو هم که شش ماهه شده بودی دیگه غذای کمکی میخوردی و کمکم میخواستی چهاردست و پا راه بروی.


مکه رفتن بابا رضا و جابهجایی منزلمون
