اولین بیماریات
دو سه روز بیشتر از تولدت نگذشته بود که برای تست زردی به بیمارستان سوم شعبان (بیمارستانی که توش به دنیا آمدی) بریدیمت و اونها با گرفتن خون متوجه شدند که تو زردی داری و به من گفتند به خانه بروم و فردای آن روز دوباره برای تست ببرمت با ناراحتی به خانه برگشتیم و وقتی فردای آن روز به بیمارستان مراجعه و دوباره آزمایش خون دادی متوجه شدیم درصد زردی بیشتر شده و باید بستری بشی. خلاصه بریدیم و بستریت کردیم سه روز توی بیمارستان بودی من توی این سه روز انقدر گریه کرده بودم که نگو و نپرس انقدر به خاطر تو گریه کرده بودم که پرستارها با تعجب به من میگفتند تا به حال به یاد ندارند مادری به خاطر بچهاش اینقدر گریه کرده باشه.
تو هم البته چون من شیر زیادی نداشتم خیلی گریه میکردی و اونجا هم گفته بودند که دادن شیشه شیر ممنوع است. آخر سر با کلی دردسر توانستم توسط یکی از ملاقاتکنندهها برات شیشه تهیه کنم و تو را به وسیله شیرخشک هومانا ساکت کنم. بعد از سه روز خدارو شکر حالت تو خوب شد و زردی خونت پایین آمد و ما به خانه برگشتیم. این سه روز بدترین روزهای زندگی من بود. روزهایی که هرگز از یادم نمیرود. روزهایی که صبحش برای گرفتن خون تو میآمدند و دستهای کوچولوی تو را برای پیدا کردن رگت سوراخ سوراخ میکردند. خیلی روزهای بدی بود. ولی خدا روشکر گذشت و تو خوب شدی.


اولین بیماریات
