کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

عکس آتلیه‌ای یک سال و ده ماهگی

من تصمیم گرفتم که هر سال توی یک تاریخ زمانی مشخص از تو عکس آتلیه‌ای بندازم تا هفت سالگی که انشاءالله با روپوش مدرسه ازت عکس بگیرم. این عکس، عکس ۱ سال و ۱۰ ماهگی شماست که توی عکاسی ناظری از شما گرفتیم. ...
27 آذر 1391

۳ سالگی و تولدت

تولد ۳ سالگی رو توی خونه خودمون گرفتیم. توی آبان ماه چون تولدت می‌افتاد اولین روز محرم برای همین مجبور شدیم زودتر برایت تولد بگیریم. خاله‌ها و دایی همگی اومده بودند. ساینا و یسنا و رژان هم بودند. خیلی بهمون خوش گذشت. به خصوص به تو. کیکت رو هم یه ماشین سفارش داده بودم. شام هم همگی دور هم بودیم. تو خیلی خیلی خوشحال بودی. انقدر شیطونی کرده بودی که شب تا سرتو گذاشتی خوابت برد. امیدوارم تولد صدسالگیت رو ببینی پسر قشنگم.   پسر قشنگم تولد سه سالگی‌ات مبارک باشه مامانی ...
27 آذر 1391

نوروز ۱۳۸۹

نوروز ۸۹ که از راه رسید. تو حدود یک سال و پنج ماه داشتی و بالاخره مهد کودک بنفشه، مهدی که نزدیک اداره مامانی هستش قبول کرده که از ۵ فروردین که مامان سرکار می‌ره تو اونجا بری مهد. خیلی خوب می‌شه مگه نه. دیگه به مهد سهیل که دوست نداشتی نمی‌ری. اینجا رو دوست داشتی و خوب قبولش کردی. بعد از تحویل سال به خونه عزیزجون و باباحاجی رفتیم. و بعد هم به بهشت‌زهرا سری زدیم. این عادت هر سال بابایی بود. هم سر مزار مامان‌جون رفتیم و هم سر مزار باباحاجی (بابای بابایی تو). خلاصه عید هم به خوبی سپری شد. و بعد هم از ۵ فروردین ۱۳۸۹ به مهد بنفشه رفتی. پسر قشنگم عیدت مبارک باشه ...
27 آذر 1391

عوض کردن مهد کودک

اولین مهدی که گذاشتمت مهد مهر مادر بود که توی هفت‌تیر بود خیلی مهد خوبی بود تو خیلی از مربی‌ات خوشت می‌اومد و اون هم خیلی خیلی دوست داشت ولی خیلی پیاده‌روی داشت چون داخل کوچه‌های اطراف بود و چون داشتی بزرگ می‌شدی و کمی هم سنگین شده بودی مامان دیگه نمی‌تونست تو رو بغل بکنه و این پیاده‌روی طولانی رو بره برای همین مجبور شدم یه مهد نزدیک خونه پیدا کنم و اونجا ثبت‌نامت بکنم از اول آبان ۱۳۸۸ بود که به مهد سهیل بردمت نزدیک خونه بود و روزهایی که بارونی بود خیلی راحت بودم و تو هم راحت‌تر بودی ولی تو از اونجا خوشت نمی‌اومد صبح که می‌بردمت اونجا تحویل بدم گریه می‌کردی و نمی‌خواست...
26 آذر 1391

از یک سالگی تا دوسالگی

اینم اولین کفش‌های شما توی این دوران کم‌کم شروع به حرف زدن کردی و هر چیزی رو دست و پا شکسته می‌گفتی مثلاً اسم خودت رو مِمِل گذاشته بودی و خلاصه خیلی قاطی پاطی صحبت می‌کردی. و مامان کلی قربون صدقه حرف زدنت می‌رفت. کلاً تو بچه زیاد شیطونی نیستی و باهات می‌شه کنار اومد. با بچه ها هم خوب بازی می‌کنی. روابط عمومیت هم خوبه. ...
26 آذر 1391

اولین سفری که رفتی

یکی از هدایای تولد یک سالگی سفر زیارتی به مشهد بود که عزیزجون به شما هدیه کرده بود. به عنوان اولین سفری بود که می‌رفتی. با قطار رفتیم. خیلی شیطونی کردی چون همه‌اش می‌گفتی منو بذارین زمین که راه برم یا چهار دست و پا برم و همه‌اش می‌خواستی کنجکاوی کنی و از همه چی سر در بیاری. بابایی هم همه‌اش بغلت می‌کرد و می‌بردت دم پنجره منظره‌های اطراف رو نشون می‌داد. عمه عفت هم همراهمون اومده بود. خلاصه پنج نفری سه روز توی مشهد بودیم و به پابوس امام رضا(ع) رفتیم. یه دونه عکس هم ازت گرفتیم که قابش کردیم و توی اتاقت هستش. البته چون توی آذرماه یعنی بعد از تولد تو رفته‌بودیم خیلی سرد بود و تو...
26 آذر 1391

تولد یک سالگی

با خاله هما تصمیم گرفتیم تولد تو و مهدی پسرش رو با هم بگیریم که این کار واقعاً اشتباه بود چون خیلی شلوغ شده بود و تو خیلی اذیت شدی. همه‌اش گریه می‌کردی. اصلاً وای نمی‌ایستادی که عکس بگیریم. انقدر گریه کردی و انقدر عصبی شده بودی که حتی یه دونه عکس هم از کیک تولدت نتونستیم بگیریم. این یه تجربه شد که از سال بعدش تولد تو رو جدای از تولد پسرخاله‌ات با اینکه روز تولدتون باهم فقط چهار روز فاصله داره بگیریم. من کمی زودتر از خاله هما برای تو تولد می‌گیرم. و بعد هم خاله هما برای پسرش مهدی. اما جالب این بود که فردای روز تولدت شروع به راه رفتن کردی. و من بسیار خوشحال شدم. عزیزکم. ...
26 آذر 1391

اولین کلمه‌ای که گفتی

اولین کلمه‌ای که گفتی بابا بود خیلی زود این کلمه رو یاد گرفتی و بابائی هم کلی ذوق می‌کرد. ولی کلمه مامان رو برای اولین بار روز ۵ شهریور ۱۳۸۸ گفتی و من انقدر خوشحال بودم که حد و حساب نداشت. می‌دونی حس قشنگی بود وقتی تو به من برای اولین بار گفتی مامان مطمئنم بابایی هم به اندازه من از اینکه بهش گفتی بابا خوشحال شده بود. تو پسر فوق‌العاده زیبایی هستی البته این نظر من و بابا نیست هرکس که تو رو می‌بینه بهمون می‌گه آخه چشات یه رنگ خاصیه رنگ طوسی خیلی خوشرنگ و مژه‌هات هم خیلی بلند و خوشگل. خلاصه وجود تو و کم‌کم حرف‌زدنت شادی دیگه‌ای به زندگی من داد. الهی که همیشه شاد باشی پسر عزیزم.
8 آذر 1391

اولین باری که راست راستی چهار دست و پا رفتی

کم کم تلاش می‌کردی که خودت رو تکون بدی اول روی سینه‌ات خودتو می‌کشیدی و کم کم حالت چهار دست و پا رفتن را به خود گرفتی و درست ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ بود که شروع به چهار دست و پا رفتن کردی اونم خیلی تند از اینکه می‌تونستی به این‌ور و اون‌ور بری و به اصطلاح از همه چی سر در بیاری خیلی خوشحال بودی. خلاصه داری کم کم بزرگ می‌شی پسر خوشگل من.
8 آذر 1391